ای آفتاب شهر ولایت ، ظهور کن
با یک نگاه قلب مرا غرق نور کن
در کوچه های خلوت شب رهگذر تویی
امشب به حق یاس شکسته ، عبور کن
عمری حدیث روی تو از گل شنیده ام
آقا بیا و غربت ما را مرور کن
در انتظار سرخ تو جانم به لب رسید
یک لحظه جلوه کن و مرا هم صبور کن
ای آخرین بهار تو پاییز سرد را
با عطر آشنای خود از شهر، دور کن
غیبت بس است در شب تردید، صحبتی
از فصل سبز آمدنت ... از ظهور کن
ساحل کنار پنجره با شب وداع کرد
ای آفتاب شهر ولایت ظهور کن